
شب عاشقان بیدل ، چه شبی دراز باشد
تو بمان کز اول شب ، در ِ صبح باز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت
به کجا رود کبوتر ، که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت ، نظری به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد ؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی ؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشی
دگرش چو باز بینی ، غم دل مگوی سعدی !
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد ...
جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت
۱۱:۱٤ ب.ظ توسط تقی دژاکام
نظرات ()




